انگیزه ای برای زندگی

مادرانه هایم را می نویسم به امید روزی که اینجا را بخوانی

افتتاحیه

سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی

عشق مامان . غنچه ی نازم که به تازگی بر شاخه ی زندگی من و بابایی روییدی و قراره شکفته شدن و باز شدن تک تک گلبرگهای و زندگیت در  اینجا به رشته تحریر در بیاد .

این وبلاگ در مورد خاطرات متین کوچولو ، گریه ها و خنده ها ، شیطنت ها و شیرینکاریهاش و ... از بدو تولد هستش و من به عنوان مادر تا جایی که در توانم باشه میام اینجا و تمام روزمزگیهای پسرم و در اینجا ثبت میکنم .

نفس مامان نمیدونم چه جوری ذره ای از دوست داشتنم و بهت نشون بدم که اگه میتونستم همه غصه هات و مال و خودم میکردم و همه خوشحالی هام و به تو میبخشیدم .

به امید روزی که خودش خوندن و نوشتن یاد بگیره و بیاد اینجا رو بخونه .

خاطرات بارداری خودم و توی بلاگفا ثبت کردم و میخواستم خاطرات متین هم ادامه اون باشه که متاسفانه بلاگفا با مشکل مواجه شده و مجبور شدم کوچ کنم اینجا و خاطرات متین و توی این وبلاگ ثبت خواهم کرد .

نمیدانم چرا رفتی؟ بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم چرا رفتی بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی بعد از تو رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد سلام پسر قشنگم . مهربون مامان . بعد از رفتن عزیز علاوه بر خودم که روزهای جهنمی رو گذروندم شما هم خیلی اذیت شدی قربونت برم . با بیحوصلگیام ساختی . تمام سعیم و میکنم که روزای خوبی و برات رقم بزنم .16 بهمن بابایی برام تولد گرفت طفلکی میخواست من و از این حال و هوای غم بیرون بیاره دستش درد نکنه . بازم خدا رو شکر که شماها رو دارم   #PhotoGrid ...
21 بهمن 1396

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

سلام ای غروب غریبانه دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه‌های جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه عاشقانه خدا حافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من تو را می‌سپارم به دلهای خسته تو را میسپارم به مینای مهتاب تو را میسپارم به دامان دریا اگر شب نشینم  اگر شب شکسته تو را میسپارم به رویای فردا به شب میسپارم تو را تا نسوزد به دل میسپارم تو را تا نمیرد اگر چشمه واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد خداحافظ ای برگ و بار دل من خدا حافظ ای سایه سار همیشه اگر سبز رفتی...
16 دی 1396

مادرم رفت و من از غربت خود ترسیدم

20 اذر 96 مادرم پرکشید و رفت غرق میشوم  دارم غرق میشوم در اشکهایم دستهایت را جلو بیار و نجاتم بده مادر مادر  این روزها دل دخترکت شکسته است لااقل برای چسباندن دل دخترکت به خوابم بیا 15 آذر برنامه ریزی یه سفر دسته جمعی به زنجان داشتیم که نمیدونستیم این آخر سفره مامانه برای دیدن عزیزاش و آخرین وداعش بود . وای که چه روزایی داشتیم وای  وای  وای دارم از بغض خفه میشم  بدترین پاییز عمرم بود  
29 آذر 1396

اواخر تابستون 96

سلام گل قشنگم . تو مطلب قبلی به رفتنمون به مشهد اشاره کردم سفر دوروزمون با قطار که مامان جون و عمه الهام باهامون بودن . تو مسیر رفت و برگشت تو قطار خیلی شاد بودی و کیف کردی . تو مشهد از نظر من که مادرم بچه خوب و نرمالی بودی و اگر شیطنتهایی گاها داشتی خوب اقتضای سنت بود و من مادر هیچوقت از بچم ایراد نمیگیرم و دلیلی نمیبینم از ورجه وورجه هات جلوگیری کنم .. من معتقدم بچه وقتی محیط جدید میره و همه وسایل جدیدن خوب ذوق میکنه و یجورایی خودش و میخواد تخلیه کنه. توی رستوران هتل لحظهای که نوشابه رو ریختی و جنگولک بازی درمیاوردی خیلی حرصم دادی که سعی کردم کنترلت کنم و آوردمت تو اتاقمون فهمیدم خوابت میومده و بهونه خوابت بوده . تو مسیر حرم بغلت میکر...
12 مهر 1396

تیر و مرداد ماه پر از گردش و تفریح و مهمونی و خبرای خوب

سلام یکی یدونه ی مامان  بابایی اینروزا قصد داره پسرم و هر هفته ببره باغ و جنگل واسه اینکه انرژی پسرم تخلیه بشه و روحیش تازه بشه . 13 تیر سالگرد ازدواج عمه الهه بود که با هم رفتیم خونشون کادوشو دادیم و اونروز آرام اینا هم اونجا بودن و طبق معمول به پسرم حسابی خوش گذشت.22 تیر خاله ژاله و خاله لاله رو دعوت کردیم شام که اونشب شما هم یه پارچه آقا شدی و اولا که به من کمک کردی شبش هم اصلا شلوغ نمیکردی . فقط وقتی فیلم اولین سالگرد ازدواجمون و گذاشتیم که یادی کنیم از خاطرات شما خیلی کنجکاو بودی که بدونی کجا بودی بعدش خودت گفتی آهان من تو اتاق بودم .همه از این پاسخ تو کلی خندیدیم . بعد هم باباجون و مامان جون به باران کوچولو تو فیلم که الان واسه...
9 مرداد 1396

سفر به شمال بعد از ماه رمضون 96

سلام دردونه ی مامان  ماه رمضون امسال که توام بود با امتحانات من به خوبی سپری شد و شکر خدا من تونستم روزه هام و بگیرم . شما هم وقتی خوراکی یا غذا میخوردی از اینکه من چیزی نمیخوردم تعجب میکردی وقتی خوراکی بهم تعارف میکردی من میگفتم روزه ام . نگو وروجک من همه اینا رو داره حفظ میکنه . بعد ها وقتی بهت چیزی میخواستم بدم میگفتی دستت درد نکنه مامان روزه ام .یادمه سر نماز شما میومدی کنارم گاهی ساکت ومودب می ایستادی نمازو گاهی تو سجده که میرفتم سوارم می شدی و کلی میخندیدی .مهمونی خاله بنفشه رفتیم . مامان جون یکبار عزیز و خاله فاطمه رو دعوت کرد و یکبار خانواده خودش و . خاله سهیلا افطاری داد .. عزیز هم کرج بود و ما زود به زود میرفتیم خونه خاله ف...
12 تير 1396

سوپرایز بابایی روز تولدش

31 اردیبهشت 96 روز تولد بابا محمد یه مهمونی بزرگی گرفتم که همه فامیلای بابا و خودم جمع بود . بدون اطلاع بابا محمد . یه شب به یاد موندنی شد .بابا فک کرده بود فقطخاله فاطمه اینا شب قراره بیان خونمون شام . اونم نه به خاطر تولد یه مهمونی ساده . تا اینکه زنگ در زده شد وقتی بابا عمو ایمان و خاله سهیلا اینا رو باهم دید از تعجب شاخ در آورد .  تولدت مبارک بابا محمد . من و متین خیلی دوست داریم. پی نوشت :  درست آخرین روز ماه شعبان قبل از ماه رمضون یه سفر به قم رفتیم که خاله مریم (دخترخاله بابا) همراهمون بود و به شما خیلی خوش گذشت .
6 خرداد 1396

نوروز 1396و زادروز عشق زمینی مامان

سلام نو گل 3 ساله مامان  عزیز دل مامان و بابا زادروزت مبارک گل من درست اولین روز عید یاد و خاطرات اولین روز سال 93 که قشنگترین روز عمرم بود داشت دوباره ذهنم و نوازش میداد . باز دوباره بغلت کردم و بوسیدمت و کلی خاطره تو ذهنم تداعی شد . نمیدونم امسال بتونم برات تولد بگیرم یا نه . چون  بهمن و اسفند روزهای سختی و پشت سر گذاشتیم . از لحاظ روحی خسته ام  ولی مهم اینه که خونه جدیده رو خیلی دوست داشتی . من فکرش و نمیکردم روز سال تحویل نهار خونه مامان جون دعوت بودیم که تنها بودن چون  شب قبلش عمه اینا رو راهی قشم کرده بودیم/نهار و کوبیده خوردیم و عصر حرکت کردیم به سمت زنجان . چه لحظات قشنگی بود . چند روز موندیم زنجان ...
16 فروردين 1396

از فروش خونه تا ....

16 بهمن ماه بود که قرار داد فروش خونمون و نوشتیم . خونه های زیادی دیده بودیم برای خرید ولی تصمیم جدی نگرفته بودیم . تا اینکه بعد از فروش خونه تازه باورمون شد که باید طی دو هفته هر طور شده خونه مناسب پیدا کنیم . چقدر خونه دیدیم که از وضعیتشون و در عوض قیمتاشون چی بگم که اگه نگم بهتره ... چند تا خونه پسندیدیم و برای یکیش تا پای قرارداد رفتیم ولی نشد . تا اینکه یه خونه رو پسندیدیم به همراه وام مسکن که بخریم . قراردادش و26 بهمن بستیم و بنا به دلایلی مجبور به فسخ قراردادشدیم و 8 اسفند یه قرارداد اجاره نوشتیم و فعلا قرار شده تا یکسال رهن بشینیم ...برامون دعاکن مامانی بعد از تحویل خونه جدید و تمیزکاری و کاغذ دیواری وکش و قوس های فراوون هر طور شد...
25 اسفند 1395