متین متین ، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

انگیزه ای برای زندگی

ماموریت های کاری بابا و دانشجو شدن مامان

سنگ صبور مامان اینروزا خیلی خونه خاله فاطمه رفت و آمد میکنیم که تا جایی که بشه اونا احساس تنهایی نکنن ولی مامانی به خاطر پارک جلوی درشون و سرد بودن هوا من مدام مشغول حواس پرت کردن شما هستم که هوس نکنی ببرمت پارک . دو روزی که خاله سمیه و بچه هاش اومدن و رفتن ما هم اونجا بودیم و شما زیاد اذیت نکردی .بابا تو هفته ای که گذشت یه سفر اصفهان رفت و واسه شما یه کامیون خوشگل  و کلی گز خرید و یه سفر هم تبریز رفت و از اونجا واسه شما یه هواپیما و واسه من یه بلوز خریده بود . سفر تبریز و دلم میخواست با بابا همراه شیم ولی از سردی هوا ترسیدم و فردای همون روز هم کلاس داشتم . بنابراین بابایی تنها رفت و چون ما باهاش نبودیم شبونه برگشته بود تا زودتر خودش و ...
25 آبان 1394

خداحافظی با عمو مهدی

عزیز دل مامان خیلی حرف دارم که بزنم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم . از روز همایش شیرخوارگان حسینی بگم که امسال قسمت شد با خاله فاطمه و بچه هاش تو این مراسم شرکت کنیم و اونروز تا شب خونه خاله بودیم که بابا جون اومد دیدن عمو مهدی و ما هم با باباجون برگشتیم و مامان جون با دیدن لباسات اشک تو چشاش حلقه زده بود .اوایل همون هفته شنیدیم که عمو مهدی حالش دو شب متوالی بد شده و نفس کم میاورده و با امبولانس بردنش بیمارستان که دفعه دوم تو بیمارستان ساسان تهران بستری کردن آخر همون هفته از اونجایی که دل آدما از وقایع خبر میده بابا محمد مرخصی گرفت و تصمیم گرفتیم با مترو بریم بیمارستان ملاقات عمو مهدی . تو مترو خیلی شیطنت کردی مامانی . بابایی خیلی خسته شد . نه...
13 آبان 1394

محرم ۹۴

محرم پارسال پسرم هفت ماهه بود و تو بغلم میرفتیم عزاداری ولی محرم امسال لباس مشکی براش خریدم و قراره با پای خودش بره هیات .ایشالله آقا امام حسین علیه السلام تا آخر عمر دست یاری به پسرم سپرده باشه . 
25 مهر 1394

نوزده ماهگی

این روزها هرکی ما رو میبینه میگه ، وای چه دخمل نازی و منم بلافاصله میگم پسره .چرا؟ چون موهای پسملم بلند شده و رنگشم روشن و بور وفر هم هستش بیا و ببین  و  حالا اگه تو حموم که موهاش خیسه  تا وسط کمرش میرسه ببیننش که دیگه هیچی . وای ی ی یکی نیست بگه آخه مامان بی انصاف  چون خودت عاشق موهامی اجازه نمیدی موهامو کوتاه کنم و یه اتفاق دیگه که بارها تکرار شده اینه که مردم بعد از شنیدن اسم متین معمولا اظهار نظر میکنن و میگن چه اسم قشنگی واقعا برازنده خودشه . آخه پسملی من بیرون خیلی متین و با وقاره . علاقه به پوشیدن کفشهای دیگرون یکی دیگه از سرگرمیهای پسملی من شده . وقتی میبینی من و بابایی داریم آماده میشیم بریم جایی ، فورا میری س...
20 مهر 1394

متین میزبان شد .

نازدونه ی مامان دیروز صاحبخونه بودی . قربونت برم که وقتی مهمون بیاد خونمون سر از پا نمیشناسی . دیروز بابا جون و مامان جون و عمه ها و شوهر عمه ها اومدن نهار خونمون . خیلی دوست داشتنی شده بودی . میپرسیدم متین کی اومده خونمون : میگفتی عمی میگفتم دیگه کی: میگفتی بابا . یادم رفت بگم تو راهرو تا عمه اینا برسن بالا از طبقه چهارم داد میزدی عمی عمی بابا بابا . همین که رسیدن با ادا و اصول شیرینت بردیشون تو اتاقت که مثلا اسباب بازیای جدیدتو نشونشون بدی . حیف فقط دیروز چون صبح زود بیدار شده بودی ظهر وقت نهار خوابت میومد و یه کم کلافه بودی تا اینکه مامان جون رو تاب خوابوندنت و من اومدم بردمت تو اتاقت و نشون به اون نشون که تا 4 ساعت خوابیدی و عمه ها به...
18 مهر 1394

خوشمزگیهای وروجک من تا قبل 18 ماهگی

عزیز دل مامان بلبل زبونی هات از 9 ماهگی کم کم شروع شد و الان که یک و نیم سالته روز به روز کلمات بیشتر و واضح تری تلفظ میکنی . خوشگل مامان دیگه برای خودت آقایی شدی و فهمیده و با ادب تر شدی . کم کم به حرفای ما گوش میدی و مطمئنم که همه چی و متوجه میشی . کلا از مسائل دور و برت سر در میاری و درک میکنی . خوب مسلما خیلی چیزها مثل همین وابستگی بیش از حدت به منه سر جای خودش هست که رفع این مسئله زمان بره . عزیز دل مامان امروز صبح طبق روال بردمت پیش مامان جون . هر دفعه که میبرمت اولش یه کم ناز میکنی و بعد کم کم عادت میکنی . از 10 ماهگیت که من رفتم سرکار تو دیگه مونس مامان جون  شدی  و خلاصه با شیطنت ها و گریه کردنات و خنده هات و شیرین کاریه...
15 مهر 1394

واکسن 18 ماهگی

  همه زندگی مامان دیروز واکسن 18 ماهگیت و زدم و آوردیمت خونه . اولش خوب بودی بعد کم کم داشتی بیحال میشدی . قطره استامینوفن و به کمک مامان جون دادم بهت . بعد بردمت با کالسکه چرخوندمت . اومدیم خونه مامان جون . یه کم شیر خوردی و خوابیدی . من کنارت نشسته بودم و غرق تماشای قشنگیهایی بودم که خدا تو صورت تو آفریده . وقتی بیدار شدی پات دیگه خشک شده بود . میخئاستی مثل همیشه بدویی و راه بری ولی پا اجازه نمیداد . برمیگشتی به سمت من و مستاصل میگفتی ماما . قلبم تکه تکه میشد . نمیتونستم برات کاری بکنم . یه کم غذا بهت دادم و دوباره بعد از ظهر با کالسکه بردمت بیرون و تا زمانیکه بابایی بیاد بیرون بودیم . عصر اومدیم خونه دوباره دیدم کلافه ای . فهمیدم خو...
6 مهر 1394